ايران صخره

Saturday, February 20, 2010

Friday, June 30, 2006

آنيموس

مقاله ای در سايت ايران خبر خواندم و حيفم امد آن را بر روی وبلاگم نگذارم آنرا با تامل وصبوری بخوانيد زيرا نوشتار يک بانوی ايرانی زندان ديده ميباشد که به رشته تحرير در آمده است




یادداشت روز خبر سیاسی دیدگاه ادبیات زنان اجتماعی بین المللی گوناگون



آنیموس (۴)
“حلول”



کتایون آذرلی



• در سایه غمی کهنه، اما سنگین و جانفرسا با “آنیموس” آشنا شدم و حالا این او بود که در تنهایی‌هایم با من سر می‌کرد، بی ‌آن که از هجومِ غم‌ها و دردهایم شکایتی کند. او ققنوس‌ وار با من و در من زندگی می‌کرد ...



اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه ۷ تير ۱٣٨۵ - ۲٨ ژوئن ۲۰۰۶




در سایه غمی کهنه، اما سنگین و جانفرسا با “آنیموس” آشنا شدم و حالا این او بود که در تنهایی‌هایم با من سر می‌کرد، بی‌آن که از هجومِ غم‌ها و دردهایم شکایتی کند. او ققنوس‌ وار با من و در من زندگی می‌کرد و گلایه‌ای از کسی یا چیزی نداشت، ناله سر نمی‌داد و در گوشه همین اتاق هم چون روحی دردمند و صبور کنارم نشسته بود. در کنار او احساسی داشتم که دیگران قدرت بخشیدن آن را به من نداشتند. انگار حضور او برایم بسان آشنایی شده بود در سرزمینی غریب.
نگاهم را از آینه گرفتم و به شبح دوختم، و تبسم را روی صورتش شکستم و از خود پرسیدم:
آیا او می‌تواند “نیمه من” باشد؟
با این تردید و نا باوری بود که از جا برخاستم و در برابر آینه، وسط اتاق ایستادم و به او که در آینه نشسته بود نگاه کردم و بعد از سر شوق و نیاز و درد، زیر لب ترانه‌ای را زمزمه کردم، همان ترانه‌ای را که تاکنون برای هیچ کس نخوانده بودم.
او ساکت نشسته بود و به من در آینه نگاه می‌کرد و من در اتاق قدم می‌زدم و ترانه را زمزمه می‌کردم. وقتی به انتهاء آواز رسیدم به سویش رفتم و از پشت سرش، دست‌هایم را دور گردنش حلقه بستم، درست مثل شاخه یک پیچک. او در آغوشم بود که گفتم:
- تو همزاد منی.
و بعد زیر لاله گوشش را بوسیدم و نرم نرمک بر گردنش بوسه‌ها گذاشتم و گفتم:
- اما یادت باشد، دو پرنده که هم پرواز هم‌اند. اگر روزی یکی با آن دیگری نپرد، پرنده دیگر را باید مرده حساب کرد!
او در آینه با چشمانی که مرطوب بود، نگاهم کرد و گفت:
- این درست، اما قفس، قفس است. قفس اگر بهشت هم باشد پرنده نمی‌خواند.
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم:
- بدتر از نخواندنِ پرنده، این است که او را در قفس مجبور کنند اسیرِ تمایلات و خواهش‌های دیگران باشد.
او سری به علامتٍ تأئید تکان داد و نرم و ریز دست‌هایم را نوازش کرد. هر دو ساکت بودیم و به آوای پرندگان گوش می‌دادیم. من هنوز سر بر شانه‌اش داشتم و دست‌هایم را به دور او حلقه زده بودم و او با آوای پرندگان خود را آرام- آرام تکان می‌داد و من آرام‌تر از او گفتم:
- نمی‌خواهم فکر کنی که دوست داشتن تو، جایِ خالیِ خیلی چیزها را برایم پْر می‌کند.
لبخند تمسخرآمیزی روی لب‌هایش نشست و گفت:
-گاهی اوقات جایِ خالی خیلی چیزها را نمی‌شود پْر کرد، خالی‌تر از آنی هستند که بتوان پْرشان کرد!
با تعجب سر از شانه‌هایش برداشتم و به تصویرش در آینه نگاه کردم:
- اما همین “نداشتن”‌هاست که به من “داشتن” داده است و همین “نبودن”‌هاست که به من “بودن” بخشیده است!
آنیموس دست‌هایم را گرفت و مرا دور خودش چرخاند و در مقابلش نشاند:
- شاید از ابتداء، طرح تو را با همین نداشتن”‌ها و “نبودن”‌ها رنگ زده باشند! اگر چنین باشد، رنگٍ چندان خوبی نیست. خوشایندٍ همه کس نیست. چهره را زیبا نمی‌کند اما روح را صیقل می‌دهد و روح تو در کنار همین “نداشتن”‌ها و “نبودن”‌ها صیقل خورده است.
من روبرویش تسلیم وار نشسته بودم و به چشمانش نگاه می‌کردم:
- به این دلیل است که می‌گویم “دوست داشتن” تو برایم یک نیاز نیست. نیازمند این نیستم که با ”دوست داشتن” تو، ترا راغب به دوست داشتنِ خود کنم تا دوستم بداری!
شبح لبخندی زد و نگاهش را از من گرفت و به پنجره دوخت:
- من با تو تنها نیستم. غریب نیستم، که با تو خودمم. خودم! و تو با من، خودتی، خودت!
لحظه‌ای ساکت ماند و بعد ادامه داد:
- می‌خواهم آن گونه که هستی در کنارم بمانی؛ من نمی‌خواهم وجود ترا در انحصار بکشم که در انحصار و تملّک همه چیز می‌گندد، بو می‌گیرد و می‌پوسد، حتی دوست داشتن! من ترا آزاد وار، اسیر می‌خواهم!
از شنیدن این حرف‌ها، یک باره بی‌تاب شدم و پرسیدم:
- اسیر چه؟
او با صلابت و یقین پاسخم را داد:
- اسیر آن چه که آدم‌ها به آن “عشق” می‌گویند!
شبح گردنش را کمی به سمت چپ خم کرده بود و معصومانه نگاهم می‌کرد و لبخندی پنهانی و آرام روی لب‌هایش بود که گفت:
- لحظه تولد تا مرگ، لحظه‌ای‌ست که در آن عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، صبوری و بی‌قراری، شکست و پیروزی، امید و نا امیدی و... همه و همه در آن وجود دارد، اما بزرگترین فضیلت، لحظه‌ای‌ست که از تمام دشمنی‌ها و شکست‌ها و نا امیدی‌ها و دردها و کینه‌ها و آزارها و بد فهمی‌ها و خشونت‌ها و تلخ‌کامی‌ها، بزرگوارانه و دلیرانه بگذری.
ناگهان تلخ کامی غریب و سنگینی بر روحم چنگ ‌زد. انگشتانم را روی پیشانی‌ام کشیدم . پرسیدم:
- یعنی فراموششان کنم؟!
شبح، سری تکان داد و ابروی راستش را کمی بالا انداخت و گفت:
- نه، نگفتم از خاطرشان ببر. بلکه می‌گویم، آن قدر باید دل و جانت را “دریایی” کنی تا بتوانی این همه را در خودت جا دهی. بی‌آن که رنگ و بو و جنس و طعم و شکل آن‌ها را به خود بگیری.
و بعد نگاهش را که از عصیان و نوازش پر بود به چهره من دوخت و من گرمی و مهربانی نگاهش را بر روی پوستٍ صورتم، روی پلک‌هایم، روی گونه‌ها و در اعماق جانم حس کردم.
پیرامون اتاق را هاله‌ای مرموز و شگفت به خود گرفته بود و صدای پرنده‌ای غریب به گوش می‌رسید و من صدای سایشِ بال‌های آن کبوتر را در آرامشِ اتاق می‌شنیدم. دم غروب بود که ابرهای سیاه و خاکستری سراسر آسمان را فرا گرفتند و باد وزید و باران، لحظه‌ای بعد، باریدن گرفت.
با شنیدن صدایِ ریزش باران بود که من و او با شوقِ کودکانه‌ای پله‌های رو به پشت بام را یکی- دو تا کردیم و زدیم به پشت بام.
هر دویمان باران را دوست داشتیم و بار دیگر مثلِ کسی که زیر دوشِ حمام باشد، در باران ایستادیم و به لذتِ ریزشِ قطره‌هایِ آن بر روی تن و سر و صورت خود دل سپردیم. زیر باران، با هم خندیدیم و گاه از غمی کهنه که در سینه داشتیم گریه کردیم.
در آن دقایق و لحظه‌ها. گویی باران غبار روحمان را می‌شست و زخم‌ها و دردهای پنهانِ نهادمان را پاک می‌کرد. بوی مرطوب خاک به مشاممان می‌رسید و هوا به شفافیت آب شده بود.
دست‌هایمان در دست هم بود و با شور و شعف به گرد هم چرخ می‌زدیم، می‌خندیدیم و هیاهو راه می‌انداختیم و گاه سر به شانه هم، زیر باران می ایستادیم و به رویایی دلپذیر فرو می‌رفتیم که یک باره چشم من به پنجره خانه همسایه افتاد.
زن همسایه با چارقدی به سر، مرا با کنجکاوی نگاه می‌کرد که با پیراهنی نازک و تن نما، رویِ پشت بام و زیر باران به دور “خودم” چرخ می‌زدم و می‌خندیدم! نگاهم که رویِ صورتِ زنِ همسایه میخکوب شد، ترسیدم و نمی‌دانم چرا مثل موش‌های آب کشیده از پله‌ها پایین آمدم و وارد اتاق شدم. وقتی پا به داخل اتاق گذاشتم مثل بید می‌لرزیدم اما من سردم نبود، بلکه از نگاهِ آن زن ترسیده بودم و نمی‌دانم چه شد که بار دیگر گذشته در ذهن و جانم نقش گرفت. نگاهِ زن همسایه، انگار همان چشم‌های وحشت‌آوری بود که با سردی‌اش، با تکان دادن سرش که حاکی از یک “خلاف” و “جرم” بزرگ بود بر تنم شلاق می‌کوبید.
طولی نکشید که آن رویای زیبا و عبور از لحظه‌هایِ شفافِ زندگی به کابوسی وحشتناک بدل شد و من خیس از باران کنار شمع‌های افروخته، رو به آینه نشستم.
“آنیموس” در کنارم بود و حرفی نمی‌گفت. فقط نگاهم می‌کرد. وقتی چشم به او دوختم. دیدم شادی‌های کودکانه از نگاه او هم رخت بسته و بار دیگر همان آرامش و سکوت در نگاهش موج می‌زند. من دلْ- دلْ می‌زدم و فکر می‌کردم باید چیزی شده باشد، باید یک جایِ هستی چیزی کم شده باشد. شاید چیزی فراموش شده باشد که من شده‌ام سایه یک وَهم سرگردان، صامت و مْبهم در این خلاء بودن، در این خلاء هستی و در عمق این آفرینش عجیب و غریب!
در آن لحظه‌ها دلم می‌خواست سایه این وَهم را در هم بریزم و تا فراسویِ بودن، نبضِ هستی‌ام را پلک بزنم، اما ناگهان تبسم لب‌هایم چون شادیِ کدری رویِ انعکاس آینه‌ها نشست و بعد چهره کسانی در مقابلم قد کشید که در پشت میله‌های بلند و قطور باقی مانده بودند، یکی زنجیر به پا و دست داشت، دیگری خون‌آلود از ضربات کتک و شلاق بود. یکی از درد می‌نالید و دیگری مات و مبهوت در گوشه‌ای چمپاته زده بود.
من ذره- ذره سوختن و خاکستر شدن آن‌ها را می‌دیدم که با دهانی گشوده از درد فریاد می‌کشیدند و کسی نبود که صدایشان را بشنود.
آن‌ها در اعصاب من زندگی می‌کردند. در رگهایم راه می‌رفتند و در سرخی خونم نفس می‌کشیدند و من همه‌اشان را دوست داشتم.
از شدت عجز و دلتنگی دندان‌هایم را به هم ساییدم و به اعصابم فشار آوردم. می‌خواستم فکر نکنم و چیزی را به خاطر نیاورم و هم چنان در سکوت خود باقی بمانم. می‌خواستم از دستٍ گرگ‌ها و کرکس‌ها و لاشخورانِ چکمه پوش در سکوت پنهان شوم.
به ناگاه، اندوه مرگباری بر من چیره شد. انگار ماتم برده بود و به تصویر آن‌ها در آینه نگاه می‌کردم و در جست و جوی دلیل و علتٍ رنج‌هایشان بودم. اما درست در همین لحظه‌ها بود که دریافتم بعضی از دوران و قسمت‌هایی از زندگیِ انسان فراموش نشدنی‌اند و نمی‌توان آن را با گذشت زمان حل کرد، گویی دورانی این چنین تا جایی در خاطر انسان می‌ماند که به وسیله سنگٍ قبری پوشیده و محفوظ شود!
شبح، اشک‌ها را روی گونه‌هایم دید و فشار اعصابم را روی ستون فقراتم احساس کرد.
ساکت ماندم و حرفی نگفتم. فکر می‌کردم چه باید کنم؟ به راستی عبور از کدام راه ممکن بود؟ عبور من از “گذشته” و زیستن در زمان “حال” و رفتن به سوی “آینده”، آینده‌ای هر چند نا معلوم؟!
دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و به گوشه‌ای خیره ماندم. شبح مرا مثل دفترچه‌ای گشوده شده می‌خوانْد. هرگاه نگاهش می‌کردم نیرویی در من شکل می‌گرفت. نیرویی که وقتی همه راهها به بن‌بست و همه مقصدها نا معلوم جلوه می‌کرد، با همان نگاه معصومش، نوید “فردا” را به من می‌داد و من با این دریچه نا پیدای فردا بود که خودم را تسکین می‌دادم و روحم را به صبر و تحمل دعوت می‌کردم.
شبح به کنارم آمد و شانه به شانه‌ام، روی زمین نشست:
- باید بار دیگر به زندگی اعتماد کنی و آن را دوست داشته باشی، فقط همین!
از پنجره، نسیم ملایمی به سویم وزید و چهره‌ام را نرم و مهربان نوازش کرد.
من محتاج فرصت‌هایی بودم که در آن کسی نباشد، لحظه‌هایی که در آن هیچ “بودنی”، بودن مرا، و هیچ قالبی “چگونگی” مرا مقید به خود نکند و آزادی و رهایی شورانگیز مرا به بند نکشد.
می‌دانستم، آن چه آزارم داده بود، بازگشت به “گذشته”‌ها بود و تکرار خاطراتی که به سیاهی شب و به هولناکی فاجعه بود.
ناگهان به شتاب پرنده‌ای بی‌پناه که اسیر دست صیاد شده باشد از جا برخاستم و به سوی پنجره رفتم و به باغ انگور نگاه کردم و گفتم:
- نه، نمی‌توانم … ! جرمِ سنگینِ خاطراتِ گذشته روی همه لحظه‌هایم نشسته است. دمی سکوت کردم و بار دیگر گفتم:
- نه … نمی‌توانم!
آنیموس به سویم آمد و از پشت سر، شانه‌هایم را گرفت و آرام مرا به سوی خود چرخاند و به صورتم نگاه کرد. اشک روی گونه‌هایم ریخته شده بود و من شوری آن را روی لب‌هایم مزه- مزه می‌کردم. بْغضی سنگین گلویم را می‌فشرد و حلقومم را می‌خراشید. اما چهره مهربان و آرام او را با چشم‌هایی که جوشش بی‌امان اشک تارش می‌کرد، می‌دیدم، می‌دیدم که چگونه با آن نگاهِ پْر از گذشتش به من نگاه می‌کند. من گرمای نگاهش را بر گونه‌های سرد و تکیده‌ام احساس می‌کردم که ناگهان صدایش در گوش‌هایم پیچید، صدایی که جوهری مرموز یافته بود:
- تو باید بتوانی، می‌دانی چه می‌گویم؟ تو باید بتوانی!
در لحنِ کلامش تأکید و تمنّایی گنگ و مجهول بود که می‌خواست من از لحظه‌هایم عبور کنم.
- اگر چنین نکنی، با بی‌اعتباری در برابر “زندگی” قرار گرفته‌ای!
دست‌هایش روی بازوهایم بود و مرا به آرامی تکان می‌داد، گویی می‌خواست از خواب آشفته‌ و دیرپائی بیدارم کند.
اما من مثل دانه‌ای که آرزوی جوانه زدن در بهار و باغی را داشته باشد، در زیر دو کفه آسیابِ “گذشته” و “حال” مانده بودم و خُرد می‌شدم.
آنیموس مْماس با قامتم ایستاد و دستٍ چپش را روی قلبم گذاشت و ضربانِ تند آن را حس کرد و باز ادامه داد:
- رنج‌ها و شادی‌هایت را بیافرین، هم چنان که آرزوهایت را!
سپس رهایم کرد و به سوی شمعدان‌ها رفت، و من ماندم و دنیایی از تردید که آخر چگونه بیافرینم؟ چگونه از غبار لحظه‌ها خود را پاک کنم و آن سرزمینی را که هوایش آتشدان و خاکش بلاخیز و آسمانش درد آفرین بود از خاطرم ببرم. همان سرزمینی که در آن هم چون آهویی تنها بودم که در سینه دشتی سیاه و خاموش، با غربت و تنهایی‌ام ایستاده بودم و از دوردست‌ها، شهر سودا زده پیدا بود و هیاهوی آمد و شدهای بی‌ثمر و درهای بسته و شیشه پنجره‌های تار و غبار گرفته، و در پسِ آن گرماهای مصنوعی و لذت‌های دروغین و عشق‌های غریزیِ خفته در کینه‌ها و حسدها و شادی‌ها و افتخارهایی همه حقیر و کوچک، همه زشت!؟
“آنیموس” وقتی به سوی شمعدان‌ها رفت، فقط یک شمع را روشن کرد و اتاقِ آینه‌ها، در سایه- روشنِ نور شمع فرو رفت و تلألو آن روی آینه‌ها نشست و من لرزش نورش را می‌دیدم، درست مثل لرزیدن روحم در کالبدم!
او روی زمین نشست و مرا در زیر نور شمع تماشا کرد. من هم به همان سبک و شکلِ همیشگی روی زمین نشسته بودم؛ زانوها به بغل.
وقتی نگاهم به نگاهش گره خورد، دیدم در چشمانش ستاره‌ها یک به یک برق می‌زنند و با باز و بسته شدن پلک‌هایش، همه‌اشان روی تن من می‌ریزند.
در اتاقِ آینه‌ها احساس دیگری داشتم و می‌دیدم هر چه غوغای درونم آرام‌تر می‌شد ندایی ناشناس در درونم شدت می‌گرفت و او را برایم آشناتر می‌کرد و آشناها را برایم بیگانه.
او با من از عشقی بزرگ سخن می‌گفت، از نیازی که زاده بی“منی” و بی “ اویی” بود؛ و می‌آمد تا روحم را از گرفتاریهای روزمره “ نان و آب ” و “ نام و ننگ ” رهایی بخشد و “ هستی ” را نو و زمین را خالی از غبار و خورشید را نو دمیده و آسمان را تازه افراشته و دریاها را زلال کند، می‌آمد تا جهان را زیر و روی کند و مرا تماشاگر “خویشتنِ خود” سازد.
سرم را از دامانم برداشتم و او را دیدم که با آغوشی باز به سویم می‌آمد و مرا در پناه خود می‌گرفت. من در آغوشش فرو شدم و دست‌هایم را به دور قامتش حلقه بستم و سرم را روی شانه‌اش قرار دارم و چشمانم را از شوقی تابناک بستم تا مبادا رویای پر شکوهم ویران شود. او هم مرا در آغوش داشت؛ سرش روی شانه راست من بود و یک دستش دور گردنم و دست دیگرش بر روی تنم.
او، نرم و ریز بوسه بر شیار گردنم می‌زد و با سر انگشتانش نوازشم می‌کرد. و من هْرم نفس‌های ملایمم را به زیر گردن او می‌دمیدم.
در آن دقایق حالتی را داشتم که در خیال هم نمی‌گنجید. کم و بیش ذرات وجود من با او آشنا می‌شد و قلبم از هراس و شک و اضطراب خالی می‌گشت و جایش را اشتیاق و نیاز و اُنس و لذت و شگفتی به خود می‌گرفت. اکنون تسلیم این موج ناپیدای وجودش شده بودم که شتابان به سویم می‌آمد و مرا به میعادگاهی می‌برد که در آن هر دو “عریان” بودیم، عریانِ عریان.
من با نگاهی خاموش و مْبهم و مرموز به پیکرش که گویی از بْرنز تراشیده شده بود نگاه می‌کردم و او با نگاهِ ستایش آمیزی مرا می‌نگریست. او با ظرافتٍ خاصِ انگشتانش بر روی پوستم، رویِ ستونِ فقراتم خطی می‌کشید و من هرم نفس‌هایم را به زیر گردنش می‌وزاندم.
او با دست دیگرش شلالِ گیسوانم را که موجی بر آن افتاده بود نوازش می‌کرد و به روحِ وحشی‌ام، رامش و خواهش را می‌بخشید و من پیکرم را که گویی از مهتاب تراشیده شده بود در کف او می‌گذاشتم.
اینک پر از حضورِ وسوسه‌های گرم و شعف‌های خفیف می‌شدم و به تدریج در می‌یافتم که او در عمق وجودم حلول کرده است.
در آن غروبِ پر اعجاز که هیچ غروبی شبیه آن نبود من در پیکر او، تصویر روح خود را می‌دیدم و او در آینه روحش تصویر مرا.
در آن لحظه‌ها نمی‌خواستم، دوست یا دشمنی، آشنا یا بیگانه‌ای، صدا و یا سکوتی مرا از سفرهای دور و درازم جدا کند. در آغوش او می‌رفتم تا آسمان پرواز کنم. می‌رفتم تا خودم را از نظم و حساب و کتاب و کسب و کینه و حسد و دنیایی همه دیوار و دیوار، همه قفس و قفس، همه زندان و زندان رهایی بخشم.

٭٭٭


در “باغ انگور” زمان آفریده نشده بود و همه چیز در بی‌زمانی جریان داشت و من نمی‌دانم چه مدت از “بودنم” در آن باغ می‌گذشت، حتی به درستی نمی‌توانم بگویم چه زمانی از آشنایی من با “آنیموس” سپری شده بود؛ یک ماه، یک سال و یا سال‌های بی‌شمار دیگری؟!
برایم تنها چیزی که به روشنی هویدا بود، کشفٍ شبانه روز من در “او” و او در “من” بود. من، او را در چشمانِ خاموش خود می‌دیدم و او مرا در نگاهِ روشن و شفافش می‌دید. او مرا از عمقِ ناپیدای اسرار آمیزِ سٍر‏ّها بیرون می‌کشید و من او را در وجودم پیدا می‌کردم. هر روز و هر شب، تجربه تازه‌ای در جانِ یکدیگر داشتیم. او سر به درونِ جانِ من فرو برده بود و من سر به درونِ روح او … ، و این گونه بود که می‌رفتیم تا گرم “آشنایی” و “شناخت” و “کشف” هم شویم.
گویی من و او در هم و با هم زندگی می‌کردیم، در هم و با هم سفر می‌کردیم، در یکدیگر می‌نگریستیم و در هم و با هم خاموش می‌ماندیم. او کتابِ دلِ مرا می‌خواند و من کتابِ دل او را. او بر لوحِ جانِ من می‌نوشت و من در لوحِ جان او. گویی هر یک از ما مْوم دستٍ دیگری شده بودیم. او مرا از پیکره شفاف و بلورین خود می‌ساخت و من او را بر انگاره زیبایی خود آرایه می‌بستم. بدین گونه هر لحظه گرفتار هم می‌شدیم و هر روز مشغول‌تر به هم و هر دم نیازمندتر به هم و هر صبح و شب تشنه کام‌تر به هم.
تا این که شبی فرا رسید، شبی که بار دیگر “سایه‌ها” هولناک و درد بار و بلا آفرین هجوم آوردند و بر سر جان و دلم افراشته شدند. همان شب دریافتم که می‌شود حدود توانایی انسان را در دایره دید خود شکست، اما این شکستن زمانی‌ست که دیگر حتی در واقعیتٍ زندگیِ آدمیِ توفیری ندارد و فقط حجمِ پس مانده‌ای از آن باقی می‌ماند و زندگی را احاطه می‌کند و لحظاتِ کشدار می‌شوند و “بودن” سرد و یخ‌زده و منجمد می‌گردد.
با این فکرها بود که از پنجره به باغ نگاه کردم و دیدم ریشه‌های درختانش نه در آبند و نه در خاک، بلکه در عمق فاجعه خفته‌اند و ریشه دوانده‌اند و رشد کرده‌اند اما تهاجم سنگین خاک، چشم‌ها را روزی به رویِ حقیقت بادهایِ نرمی که بذر طوفان را در خود دارد، می‌گشاید و آن گاه آرامش فرا می‌رسد! آرامش پس از طوفان را می‌گویم، همان طوفانی که مدت‌های طولانی‌ست دست از سر و جان و دلم بر نمی‌دارد و مدام زمزمه‌ای را در دلم نجوا می‌کند، همان زمزمه‌ای که توانِ گفتنش را ندارم و همه این ناتوانی را بر سر دلم ریخته‌ام تا بر آن سنگینی کند، همین زمزمه‌ای که عقل را به ستوه می‌آورد و دل را می‌فشارد و عاقبت، چشمانم را به پنجره‌ای مشبک وار می‌دوزد با چهار دیوار نمناک و سیاه و خاکستری که لاجرم به طنابِ داری ختم می‌شود!
آن شب بار دیگر دلتنگیِ عمیقی بر من حاکم شد و “آنیموس” احساسم را در می‌یافت. مهربانی‌های او با من به نرمی پرهای کبوترانی بود که حس پرواز را در جانم زنده می‌کردند. اما من هنوز اسیر این باغ بودم و محبوس در اتاق آینه‌ها!
“آنیموس” از آن سوی “آینه‌ها” آمد و مقابلم ایستاد و دست‌هایم را در دست‌هایش گرفت و آرام مرا روی زمین، مقابلِ آینه نشاند و بی آن که در تلاشِ کتمانِ احساساتم باشد گفت:
- در مسلکٍ تمام کسانی که با “عشق” آشنایند، آدمی را با هر ترازویی محک و مقدار نمی‌زنند!
من نگاهم را به چشم‌هایش دوختم و تمامِ جانم را تسلیمش کردم تا با من حرف بزند. او برق نگاهش را به نگاهم انداخت و ادامه داد:
- تحمل دردهای بزرگ‌تر، رنج‌های عمیق‌تر، در گنجایش تو باید بیش از این‌ها باشد که بخواهی با تکرار “سایه‌ها” آن را بیامیزی.
من مثل کودکی که خطایی از او سر زده باشد، شرمگین و خجالت زده سر به زیر انداختم و با انگشتان دستم بازی کردم:
- اما من نمی‌دانم چگونه از این “سایه‌ها” خلاصی یابم؟
او با نگاهی که مثل جنگل آرام و خاموش بود از زیر مژگانش به من چشم دوخت و از آینه بیرون آمد و در مقابلم ایستاد، و لحظه‌ای بی‌حرکت ماند و بعد در برابرم زانو زد و چانه‌ام را کمی به بالا آورد و نگاهش را میخکوب نگاهم کرد و گفت:
- با من همسفر شو.
ناگهان ندایی از عمق جان و روحم، از ژرفنای روانم، بی‌امان سر گرفت که: بشنو! به حرف‌هایش گوش کن. به بی‌رنگی هستی‌اش چشم بدوز، ردش نکن که یعنی؛ برو … رهایم کن، دامنم را نگیر و خالی و رها، مثل بادم کن.
… و من رهایش نکردم و به بی‌رنگیِ جانش نگاه کردم و تمام وجودم را دامنی کردم تا او گوشه‌ای از آن را بگیرد.
همان شب در برابر غوغای “زندگی”، در رهگذر “تاریخ” و در بن‌بست تمامِ “مذاهب”، مقابل چشمان خدا با او راهیِ سفری دور و دراز شدیم.
آن شب او مرا با خود بر فراز آسمان برد و روی هلال ماه نشاند و برایم از غزل سرکشِ ستاره‌ها گفت و باز مثل همیشه نوازشم کرد، درست مثل پرستاری که بیمارش را.
این نخستین پرواز ما بود و من پس از گذشت سال‌های طولانی از باغ انگور دور شده بودم، از خاکش دل کنده بودم و با او که یگانه همراه و هم پروازم بود، از آن جا رفته بودم.
آن شب، ما بر روی هلالِ ماه رقصیدیم، ترانه خواندیم و برای پیوندمان پایکوبی کردیم و کار به کارِ ساکنینِ زمین هم نداشتیم که آیا ما را می‌فهمند و یا نمی‌فهمند. من و او همه چیز و همه کس را در آن بالا فراموش کردیم، فراموش کردیم که آن‌ها، آن پایین ما را از هم تفکیک کرده و تا اوجِ یک جْرمِ بزرگ محکوم ساخته بودند. ما فراموش کردیم که آن‌ها ما را در برابر “عشق” با همه بی‌عدالتی در یک دادگاه قضاوت کرده، محکوم به سرنوشتٍ سکوتمان کرده بودند. اما در برابر تمام این فراموش کردن‌ها یک چیز را به خاطر سپردیم، فقط یک چیز را، و آن ترکیب نامحرمانه وجودمان بود که مثل یک راز، اعترافی نداشت.
٭٭٭





چاپ کن


بازگشت به صفحه نخست

Wednesday, March 01, 2006

يک مسئوليت شايسته

يك مسووليت شايسته
تاثيرمبارزه غيرخشونت آميزتنها تضعيف وازميان بردن ديكتاتورها نيست بلكه قدرت بخشيدن به مردم تحت ستم نيزهست .اين تكنيك، مردمي كه پيش ازاين خود را پياده شطرنج يا قربانيان احساس ميكردندراقادرميكند تابا تلاشهاي خود قدرت رامستقيما براي دستيابي به آزادي وعدالت بيشتربكارگيرند اين تجربه مبارزاتي،نتايج رواني مهمي دارد كه ميتواند درافزايش عزت واعتماد بنفس درميان بي قدرتان سابق نقشي ايفا كند.يكي ازنتايج سودمند ودرازمدت مهمي كه استفاده ازمبارزه غيرخشونت آميزبمنظورتاسيس دولتي دموكراتيك دارا ميباشد اين است كه به جامعه توان بيشتري براي سر وكارداشتن با مشكلات آتي وادامه راه اهدا ميكند. مشكلاتي همانند سوء استفاده هاي دولتي آتي و انحراف آن، بدرفتاري هريك از گروهها، بي عدالتيهاي اقتصادي و محدوديتهاي اعمال شده بركيفيت دموكراتيك بودن سيستم سياسي .مردمي كه دراستفاده ازمبارزه طلبي سياسي كارآزموده شده باشند كمتردربرابر ديكتاتورهاي آتي ضربه پذيرخواهندبود .بعد ازآزادي،آشنايي با مبارزه غيرخشونت آميز،شيوه هايي براي دفاع ازدموكراسي،آزاديهاي مدني، حقوق اقليتها وحقوق ويژه دولتهاي منطقه اي، ايالتي وموسسات غيردولتي فراهم ميكند. اين روشهاهمچنين راههايي فراهم ميكنند كه ازطريق آنها مردم وگروهها ميتواند عقايد افراطي خود برروي مسائلي كه آنقدر مهم بوده اند كه گروههاي مخالف گاه براي ابرازآ نها به تروروجنگ چريكي روي آورده بودند،را بيان كنند.اميد است تا انديشه هاي مطرح شده دراين بررسي مبارزه طلبي سياسي يامبارزه غيرخشونت آميز،كمكي باشد براي تمامي افرادوگروههايي كه بدنبال رفع ستم ديكتاتوري ازمردم خودهستند وايجاد سيستمي دموكراتيك وپايداركه آزاديهاي انسان و كنش مردمي براي بهبود جامعه را محترم شمارد.در انديشه هايي كه شرح داده شدند، سه نتيجه عمده وجود دارد .الف ـ آزادي ازديكتاتوري ممكن است ب ـ براي رسيدن به آن احتياج به برنامه ريزي استراتژيك وانديشه اي دقيق است؛ پ ـ براي رسيدن به آن احتياط، سخت كوشي و مبارزه منضبط، حتي با هزينه بالا،مورد احتياج است.نقل قول مشهورآزادي رايگان نيست حقيقت دارد هيچ نيروي خارجي براي بخشش آزادي كه مردم تحت ستم بسيارخواستار آنند، نخواهد آمد.مردم بايد ياد بگيرند كه چگونه بخودشان آزادي ببخشند. و اين به آساني ممكن نيست اگر مردم چيزي كه براي آزادي خود آنان مورد نيازاست را بچنگ بياورند،ميتوانند مجموعه اقداماتي كه درنهايت، بواسطه رنج فراوان، به آزادي منجر ميشوند را طراحي نمايند آنگاه آنان، با پشت كار، ميتوانند نظم دموكراتيك نويني بنا نهند وبراي دفاع ازآن آماده شوند . آزادي كه ازطريق اينچنين مبارزه اي بدست بيايد،متواند پايدارباشد. اين آزادي توسط مردمي سختكوش كه به حراست وغنابخشي آن متعهدند، نگهداري خواهد شد

سياست دفاعی

سياست دفاعي دموكراتيك
همچنين كشور آزاد شده ممكن است با تهديدات خارجي مواجه شود كه براي مقابله با آنها نياز به توان دفاعي خواهد داشت . به همين صورت كشور ممكن است از طرف خارجي ها براي ايجاد سلطه اقتصادي، سياسي يا نظامي تهديد شود.بمنظور حفظ دموكراسي داخلي، بايد توجه خاصي بكاربرد اصول اوليه مبارزه طلبي سياسي براي پاسخگويي به نيازهاي دفاع ملي مبذول شود . با قرار دادن مستقيم توان دفاعي دردستان شهروندان، كشورهاي تازه آزادي يافته ميتوانند ازپايه گذاري ظرفيت نظامي قدرتمندي كه به نوبه خود مي تواند دموكراسي ر ا تهديد كند يا به منابع اقتصادي كلاني، كه ميتواننددرمحلي مفيدترصرف شوند،احتياج داشته باشد جلوگيري كند.بايد بياد داشت كه بعضي گروهها آگاهانه ازتهيه هرگونه قانون اساسي شانه خالي خواهند كردتا بتوانند خودرا بمقام ديكتاتورهاي جديد بگمارند بهمين دليل،نقش دائمي براي تمام مردم وجود خواهد داشت كه عبارت است ازمبارزه طلبي وعد م همكاري درمقابل ديكتاتورهاي احتمالي وحفظ ساختارها،حقوق وروندهاي دموكراتيك

پيشنويس قانون اساسی

پيشنويسي قانون اساسي
سيستم دموكراتيك جديد به قانون اساسي نيازخواهد داشت كه چارچوب مورد تقاضاي دولت دموكراتيك را بنا نهد .قانون اساسي بايد اهداف دولت، محدوديتهاي قدرتهاي دولتي، روش و زما نبند يهاي انتخاباتي كه براساس آنها صاحب منصبان دولتي وقانونگذاران انتخاب ميشوند، حقوق ذاتي مردم و شيوه ارتباط دولت ملي با سطوح پايين تردولت را مشخص كند.در درون دولت مركزي، اگر دولت بخواهد دموكراتيك باقي بماند،تقسيم اقتداري روشن و صريح بايد بين قانونگذار،مجري قانون وشاخه قضايي دولت ايجاد شده باشد .محدوديتهايي قدرتمند بايد براي اقدامات پليس،سازمانهاي اطلاعات ونيروهاي نظامي قائل شد تا امكان هرگونه دخالت سياسي ازآنها گرفته شود.بمنظورحفظ سيستم دموكراتيك وبازداري ازتلاشها واهداف استبدادگرايانه، قانون اساسي ترجيحا بايد بگونه اي باشد كه سيستمي فدرال باحقوق پيش بيني شده كافي براي سطوح منطقه اي،ايالتي ومحلي دولت بنا كند .دربعضي مواقع سيستمهاي سوئيس ميتواند درنظرگرفته شودكه درآن مناطقي نسبتا كوچك بابرخوردار ازحقوقي بسيار،درعين حال قسمتي ازكل كشورنيزباقي ميمانند.اگرپيش ازاين درتاريخ كشور بتازگي آزاد شده، قانوني اساسي با اكثر اين خصوصيات وجود داشته است، هوشمندانه است كه بسادگي با ترميم موارد مورد نظر، آنرا اعاده نمود .اگرقانون اساسي قديمي وجود نداشته باشد، شايد لازم باشد كه يك قانون اساسي موقت بكار گرفته شود . درغير اينصورت، بايد قانون اساسي جديدي آماده شود .آماده سازي يك قانون اساسي جديد به زمان وتفكرقابل ملاحظه اي احتياج خواهد داشت. دراين فرآيند مشاركت عمومي براي تصويب متن جديد يا ترميمي، پسنديده و مورد احتياج است .بايد در مورد ضميمه نمودن وعده هايي درقانون اساسي كه ممكن است درآينده غيرقابل اجرا تشخيص داده شوند يا مقرراتی که احتياج به یک دولت بسيارمتمرکزدارند بسيارمراقب بود چرا كه هردوي آنها ميتوانند ظهورديكتاتوري جديد راتسهيل كنند.جمله بندي قانون اساسي بايد براحتي توسط تعداد زيادي ازمردم قابل فهم باشد .قانون اساسي نبايد آنقدر پيچيده يا مبهم باشد كه تنها وكلا يا ديگر نخبه گان بتوانند مدعي درك آن باشند

Tuesday, February 28, 2006

جلوگيری از کودتا

جلوگيري از كودتاها
روشهايي وجود دارد كه جوامع تازه آزاد شده با استفاده ازآنها ميتوانند كودتاها را شكست دهند . دانشي پيشرفته ازاين ظرفيت دفاعي ميتواند گاهي براي بازداري ازكودتا كافي باشد؛ آمادگي ميتواند باعث پيشگيري شود.درست بعد از اينكه يك كودتا شروع ميشود، توطئه گران نيازمند مشروعيت هستند، يعني پذيرش حق اخلاقي وسياسي آنان براي حكومت كردن، به همين دليل اولين اصل دفاع ضد-كودتا نپذيرفتن مشروعيت توطئه گران است.همچنين توطئه گران نياز دارند تا رهبران مدني و مردم حمايتگر آنان، سراسيمه يا صرفا منفعل باشند. توطئه گران براي مستحكم كردن كنترل خود بر جامعه نيازمند همكاري متخصصان و مشاوران، ماموران دولتي و كارمندان مدني، مديران و قضات هستند . توطئه گران همچنين نياز دارند تا تعداد زيادي از مردمي كه سيستم سياسي، موسسات اجتماعي اقتصاد، پليس ونيروهاي نظامي را بحركت درمي آورند منفعلانه وظايف معمول خود را كه براساس دستورات وسياستهاي توطئه گران تغيير يافته است، بپذيرند وآنها را به انجام برسانند دومين اصل پايه اي دفاع ضد-كودتا مقاومت دربرابر توطئه گران ازطريق عدم همكاري ومبارزه طلبي است. بايد همكاري وهمياري مورد نياز را ازآنها دريغ كرد. دراصل روشهايي مشابه با آنچه درمبارزه طلبي عليه ديكتاتوري استفاده شد را ميتوان براي تهديد جديدهم استفاده نمود، اما اينها بايد سريع بكار گرفته شوند. اگرهم مشروعيت وهم همكاري دريغ شوند، كودتا ازقحطي سياسي خواهد مرد و شانس ايجاد جامعه اي دموكراتيك اعاده خواهد شد

تهديدات ديکتاتوری جديد

تهديدات يك ديكتاتوري جديد
مدتها قبل ارسطو هشدارداده بود كه استبداد همچنين ميتواند به استبداد تبديل شود شواهد تاريخي بسياري از فرانسه ژاكوبينها و ناپلئون روسيه بولشويك ها، برمه اسلورك وكشورهاي ديگر
وجود دارد كه سقوط يك رژيم سركوبگر ازديدعده اي ازافراد وگروهها صرفا فرصتي بود براي آ نها تا بعنوان اربابان جديد قدم پيش بگذارند. انگيزههاي اين افراد ميتواند متفاوت باشد،اما نتيجه تقريباهميشه مشابه است .ديكتاتوري جديد حتي ممكن است سمتگرترودركنترل خود ازرژيم قبلي انحصارطلب ترباشد.حتي قبل ازفروپاشي ديكتاتوري،اعضاي رژيم سابق ممكن است تلاش كنندتا ازطريق به صحنه آوردن يك كودتا كه براي پيشي گرفتن درپيروزي، نسبت به مقاومت مردمي ، طراحي شده است، كشمكش مبارزه طلبانه براي دموكراسي را متوقف كنند .اين كودتا ممكن است مدعي بركناري ديكتاتور باشد، اما درحقيقت تنها به دنبال تحميل مدلي تازه تر ازسيستم سابق باشد

Friday, February 24, 2006

فصل دهم ،زيربنای پايدار

زيربناي دموكراسي پايدار
فروپاشي ديكتاتوري مطمئنا موجب جشنهاي بزرگي خواهد شد . مردمي كه مدتها رنج كشيد ه اند و با هزينه اي بالا مبارزه كرده اند شايستگي اوقاتي براي تفريح، استراحت وسپاسگزاري را دارند . آنها بايد بخودشان وتمام كساني كه دركنار آنها براي رسيدن به آزادي سياسي مبارزه كرده اند، افتخاركنند ؛همه براي ديدن اين روز زنده نيستند .زنده ها و مرده ها بايد همچون قهرماناني كه بشكل گيري تاريخي آزادی دركشورشان كمك كرده اند، بياد آورده شوند اما متاسفانه، اين زمان، زمان كاهش هشياريها نيست .حتي درهنگام فروپاشي موفقيت آميز ديكتاتورازطريق مبارزه طلبي سياسي،
بايد احتياط هاي دقيقي بعمل بيايند تا ازبرخاستن رژيم سركوبگر جديدي ازميان بي نظمي هاي ناشي ازسقوط رژيم قبلي جلوگيري شود. رهبران نيروهاي پيشروي دموكراسي بايد ازقبل براي انتقال منضبط به دموكراسي آماده شده باشند. ساختار ديكتاتوري بايد ازبين برود. پايه هاي متناسب با قانون اساسي و حقوقي و استانداردهاي رفتاري يك دموكراسي پايداربايد ايجاد شوند.هيچكس نبايد فكر كند كه با سقوط ديكتاتوري، سريعا جامعه اي ايده آل بوجود خواهد آمد . فروپاشي ديكتاتوري، درشرايط پيشرفته آزادي، تنها براي تلا شهاي درازمدت بمنظور پيشبرد جامعه و پاسخگويي مكفي به نيازهاي انسان، نقطه شروع جديدي تدارك مي بيند. مشكلات جدي سياسي، اقتصادي و اجتماعي براي سالها ادامه خواهند داشت كه براي رفع آنها بهمكاري تعداد كثيري ازمردم وگروهها نيازخواهد بود .سيستم سياسي جديد بايد بمنظور مواجه با مشكلات آتي، براي مردمي با ديدگاههاي مختلف ومعيارهاي متفاوت فرصتي فراهم كند تا بتوانند به اقدامات زيربنايي خود ادامه دهند ورويه توسعه را دنبال نمايند

اداره مسئولانه موفقيتها

اداره مسئولانه موفقيتها
برنامه ريزان استراتژي بزرگ بايد پيشاپيش شيوه هاي عملي را كه ازطريق آنها ميتوان مبارزه اي موفق را به بهترين نحو بمنظور جلوگيري ازظهوريك ديكتاتوري جديد به پايان رساند و تاسيس تدريجي سيستم دموكراسي پايداررا تضمين نمود،محاسبه كنند.دموكراتها بايد برآورد كنند كه چگونه ميتوان درپايان مبارزه،گذارازديكتاتوري به دولتي موقت را اداره نمود .بهرحال، دولت جديد نبايد صرفا دولت قديمي با افراد جديد باشد .مهم است تا برآورد شود كه چه بخشهايي ازساختاردولت قبلي مثل پليس سياسي بايد بدليل خصوصيات ذاتي غيردموكراتيك خود كاملاحذف شوند وچه بخشهایي بايد موضوع فعاليتهاي دموكراتيك كننده آتي قرار گيرند. حذف كامل دولت ميتواند باعث هرج و مرج يا ديكتاتوري جديد شود .بايد پيشاپيش فكركرد وتصميم گرفت كه پس ازفروپاشي ديكتاتوري چه سياستي بايد درقبال صاحب منصبان رده بالاي آن اتخاذ شود. براي مثال،آيا بايد ديكتاتورها را بمنظورمحاكمه در دادگا ه حاضركرد؟ آيا بايد به آنها اجازه داد تا براي هميشه كشورراترك كنند ؟ چه گزينه هاي ديگري دردست است كه بامبارزه طلبي سياسي، بازسازي كشوروايجاد دموكراسي همگون باشد ؟بايد ازايجاد قتل عامي كه پي آمدهاي حاد براي امكان ايجاد سيستم دموكراتيك آتي خواهد داشت، جلوگيري شود.بايد طرحهاي خاص دوران گذار بمنظور استفاده درزماني كه ديكتاتوري ضعيف شده يا فرو مي پاشد آماده شده باشد .اين طرحها كمك ميكنند تا گروهي ديگر نتواند ازطريق كودتا قدرت دولتي را دردست گيرند. طرحهايي نيزبراي تاسيس دولتي دموكراتيك ومبتني برقانون اساسي با تمامي آزاديهاي سياسي وفردي مورد احتياج است .تغييراتي كه باهزينه هاي بسياربدست آمده است را نبايد بخاطركمبود طرح وبرنامه ازدست داد.درمواجهه با مردمي كه دائما قدرتمندترميشوندورشد گروههاي مستقل دموكراتيك وموسساتي كه ديكتاتورتوان كنترل هيچيك ازآنها را ندارد، ديكتاتورها درمي يابند كه اقداماتشان بي نتيجه است. تعطيلات كلان جامعه، اعتصابات عمومي، خانه نشينيهاي توده اي، راه پيمايهاي مبارزه طلبانه يا اقدامات ديگر بگونه اي فزايند ه باعث تخريب سازمانهاي ديكتاتوروموسسات مرتبط با وي ميگردند. پي آمد اجراي هوشمندانه چنين مبارزه طلبي وعد م همكاري كه درطول زمان با مشاركت توده مردم همراه ميشود،ضعيف شدن ديكتاتور و در نهايت به پيروزي رسيدن مقاومتگران دموكرات، بدون توسل به خشونت، است . ديكتاتوري درمقابل مردم مبارزه طلب فروخواهدپاشيد. البته هرتلاشي ازاين نوع هم ،خصوصا به راحتي و سرعت، منجربه پيروزي نخواهد شد.بايد درياد داشت كه به همان تعداد جنگ نظامي پيروزمندانه كه وجود دارد، جنگ نظامي منجر بشكست هم موجود است . اگرچه، مبارزه طلبي سياسي امكاني عملي براي پيروزي فراهم ميكند. همانگونه كه پيش از اين شرح داده شد، اين احتمال را ميتوان ازطريق توسعه يك استراتژي بزرگ هوشمندانه، برنامه ريزي دقيق استراتژيك ، تلاش سخت و مبارزه منضبط و دلاورانه افزايش داد

Wednesday, February 22, 2006

تجزيه ديکتاتوری

تجزيه ديكتاتوري

هنگاميكه تحول مبتني برموسسات جامعه درحال وقوع است، مبارزه طلبي وعدم همكاري ميتوانند شدت يابند .استراتژيست هاي نيروهاي مقاومت بايد ازابتدا دراين فكرباشند كه زماني خواهد آمد كه نيروهاي دموكراتيك ميتوانند ازمبارزات گزينشي قبلي،بسراغ مقاومتهاي گسترده بروند .دربيشترحالات براي خلق، ساختن يا توسعه ظرفيتهاي مقاومتي به زمان احتياج است وتوسعه مبارزه طلبي گسترده شايد پس ازگذشت چندين سال ممكن شود .درطول اين زمان سلسله مبارزات خاص گزينشي بايد بسمت مسائل سياسي پراهميت ترجهت دهي شوند بخشهاي عمده ازمردم درتمامي لايه هاي جامعه بايد دراين مبارزات داخل شوند ودرطول اين اقدامات افزايش يابنده،بامبارزه طلبي سياسي مصمم و منضبط،ضعف دروني ديكتاتوری بشدت نمايان خواهد شد.تركيب مبارزه طلبي سياسي قدرتمندانه وايجاد موسسات مستقل احتمالا وضعيت مناسبي براي جلب توجه بين المللي گسترده بنفع نيروهاي دموكراتيك است .اين امرهمچنين ممكن است موجب اجرا محكوميتهاي ديپلوماتيك بين المللي،تحريمها وممنوعيتهايي دردفاع ازنيروهاي دموكرات شود همچنان كه درلهستان اينگونه شد. استراتژيستها بايد توجه نمايند كه درموقعيتهاي خاص ممكن است فروپاشي ديكتاتوري بسيارسريع اتفاق بيافتد، آن گونه كه در۱۹۸۹ درآلمان شرقي واقع شد اين امرهنگامي اتفاق مي افتد كه درپي تنفر شديد مردم ازديكتاتوري ،منابع قدرت بصورت گسترده ازدولت جدا شوند. اما اين الگو معمول نيست وبهتر است براي مبارزه اي درازمدت برنامه ريزي كرد وصد البته براي برنامه اي كوتا ه مدت نيزآماده بود.درطول دوره مبارزه آزاد يخواهانه، موفقيتها،حتي درمسائل كوچك، بايد مورد تجليل قرار گيرند . آنهايي كه پيروزي را بدست آورده اند بايد بازشناخته شوند . همچنين جشنها و تجليل هاي هوشيارانه، بايد به حفظ روحيه مورد نياز براي مراحل آتي مبارزه كمك كند

گسترش آزادی

گسترش آزادي
رشد موسسات مستقل وخودگردان اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي وسياسي درطول دوره مقاومت گزينشي، به همراه مبارزه طلبي سياسي تدريجا باعث توسعه فضاي دموكراتيك درجامعه وكمتر شدن سلطه ديكتاتور خواهد شد.به همان اندازه كه موسسات مدني جامعه قدرت ميگيرند،قدرت ديكتاتور براي اعمال اراده خود تقليل مييابد ومردم بگونه اي فزاينده جامعه اي مستقل وخارج ازسلطه وي تشكيل ميدهند. اگرزماني ديكتاتوربمنظورتوقف روند گسترش آزادي واردعمل شود،مبارزه غيرخشونت آميزميتواند براي دفاع ازجوآزادي كه بوجود آمده بكاربسته شودوديكتاتوري را باجبهه جديدي ازمبارزه مواجه كند.اين تركيب ازمقاومت وساختن موسسات ميتواند باعث پيدايش آزادي حقيقي شود كه به نوبه خود خواهد توانست ديكتاتوري رادرهم شكسته وپيدايش رسمي نظامي دموكراتيك را غيرقابل اجتناب سازد چرا كه روابط قدرت درجامعه، اساسا تغييريافته است.لهستان دردهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ مثال روشني ازبازپس گيري افزاينده كاركردهاي جامعه وموسسات آن از طريق مقاومت است .كليساي كاتوليك تحت آزاروتعقيب بوده ولي هيچگاه كاملا بزيركنترل كمونيستها درنيامد . در ۱۹۷۶ روشنفكران وكارگران خاصي گروههاي كوچكي مثل ( کا ، او ،ار )براي به پيش بردن عقايد سياسي خود ايجاد كردند. ۱۹۸۰ ،سازمان اتحاديه صنفي همبستگي با قدرت نمايي خود درايجاد اعتصاب هاي موثر،رسميت يافتن خود را بدولت تحميل كرد .همچنين دهقانان، دانشجويان و بسياري ازديگرگروهها نيزسازمانهاي مستقل ويژه خود را تشكيل دادند .هنگامي كه كمونيستها دريافتند كه اين گروهها واقعيتهاي قدرت راتغيير داده اند، اتحاديه صنفي همبستگي قدغن اعلام شد و كمونيستها به حكومت نظامي متوسل شدند.حتي تحت حكومت نظامي، با وجود به زندان افكندنها وشكنجه هاي شديد متعدد، موسسات مستقل جديد جامعه به ايفاي وظيفه خود ادامه دادند .براي مثال، چندين دوجين روزنامه ومجله غيرمجازهمچنان به انتشارخود ادامه ميدادند. درحالي كه نويسنده هاي مشهور،انتشاراتيهاي كمونيستهاوچاپخانه هاي دولتي را تحريم كرده بودند، چاپخانه هاي غيرمجازسالانه صدها كتاب منتشرميكردند. اقدامات مشابهي دربخشهاي ديگر جامعه جريان داشت.تحت حكومت نظامي جروسلسكي،دولت نظامي كمونيست ازيك ديدگاه با قدرت برمسند جامعه تكيه زده بود .هنوزصاحب منصبان،دفاتروساختمانهاي دولتي را درتصرف خود داشتند .رژيم كماكان ميتوانست با توسل به مجازا تها، دستگيريها، زنداني كردن ها، ضبط دستگاههاي چاپ وموارد مشابه جامعه را تحت فشار قراردهد اما ديكتاتوري نتوانست جامعه راكنترل كند .دراين ديدگاه تنها نقطه ابهام، زماني بود كه جامعه خواهد توانست رژيم ديكتاتوري را كاملا سرنگون كند.حتي وقتي كه ديكتاتوري هنوز موقعيت هاي دولتي را در تصرف خود دارد گاهي ميتوان يك دولت موازي دموكراتيك را سازمان داد. اين سازمان ميتواند به گونه اي فزاينده بعنوان يك دولت رقيب عمل كند كه وفاداري، پذيرش وهمكاري خود را ازمرد م وموسسات اجتماعي دريافت مينمايد. درنتيجه ديكتاتوري ازكاهش روزافزون اين خصيصه هاي دولت رنج خواهد برد .سرانجام، شايد دولت موازي دموكراتيك درمرحله اي از گذار خود، بتواند رژيم ديكتاتوري را كاملا با سيستمي دموكراتيك جايگزين نمايد . در آن هنگام ميتوان قانون اساسي تنظيم كرد و انتخاباتي را بعنوان بخشي از دوران گذار برگزار نمود

Wednesday, February 15, 2006

فصل نهم

فروپاشاندن ديكتاتوري
اثرتجمعي رشته مبارزه طلبيهاي سياسي صحيح هدايت شده وموفق، ميتواند تقويت مقاومتگران وتاسيس وگسترش بخشهايي از جامعه باشد كه ديكتاتور براي كنترل موثرآنها با محدوديتهايي مواجه خواهد شد. اين رشته مبارزات همچنين بايد تجربه اي ارزشمند ازنحوه سرباززدن ازهمكاري وچگونگي مبادرت بمبارزه طلبي سياسي ارائه دهند .اين تجربه هنگامي كه زمان براي عدم همكاري و مبارزه طلبي گسترده درمقياس وسيع مناسب شود،كمك بزرگي خواهد بود. همانگونه كه درفصل سوم ديديم،براي باقي ماندن ديكتاتورها درقدرت،فرمانبرداري،همكاري و تسليم مردم ضروري است بدون دسترسي بمنابع قدرت سياسي، قدرت ديكتاتورتضعيف شده ودرنهايت ازبين خواهد رفت .بنابراين بازپس گيري حمايت وپشتيباني،مهمترين اقدام لازم براي فروپاشاندن ديكتاتوري ميباشد .شايد بررسي شيوه تاثيرگذاري مبارزه طلبي سياسي برمنابع قدرت سودمند باشد.اقدامات ردكننده نمادين ومبارزه طلبي ازجمله روشهاي موجود براي تضعيف مشروعيت اخلاقي سياسي رژيم ديكتاتوري ياهمان حقانيت آن هستند .هرقدرمشروعيت نظام بيشترباشد،فرمانبرداري وهمكاري كه دريافت ميكند نيزبيشتروقابل اتكا ترخواهد بود. براي تهديد موجوديت ديكتاتور،عدم پذيرش اخلاقي بايد درعمل بيان شود امتناع ازهمكاري وفرمانبرداري براي جدا كردن منابع ديگرقدرت رژيم مورد نيازهستند.دومين منبع قدرت مهم،منابع انساني است يعني تعداد واهميت افرادوگروههايي كه ازحاكمان اطاعت ميكنند،با آنان همكاري مينمايند يا به آنان كمك ميرسانند. اگرعدم همكاري توسط بخشهاي عمده اي ازمردم بكارگرفته شود، رژيم دچارمشكلات جدي خواهد شد .براي مثال،اگركارمندان مدني با بهره وري عادي خود كارنكنند يا حتي درخانه بمانند،دستگاه اداري رژيم شديدا تحت تاثير واقع خواهد شد.به همين شكل، اگر افراد وگروههايي كه درعدم همكاري شركت ميكنند شامل آنهايي باشد كه پيش ازاين فراهم كننده مهارتها ودانش تخصصي لازم بوده اند،ديكتاتورشاهد كاهش شديد ظرفيت خود دراجراي اراده اش خواهد بود احتمالاحتي توانايي وي براي تصميم گيري آگاهانه وتوسعه سياستهاي موثرنيزشديدا كاهش پيدا خواهد كرد.اگر نفوذ رواني وايدئولوژيكي -عوامل غيرملموس -كه معمولا اطاعت وهمكاري با حاكمان را به مردم القا ميكنند تضعيف شوند يا واژگون گردند، مردم گرايش بيشتر به نافرماني وعدم همكاري خواهند داشت.دسترسي ديكتاتوربه منابع مادي نيزمستقيما برقدرت وي تاثيرميگذارد. با تحت كنترل گرفتن منابع مادي،سيستم اقتصادي،داراييها، منابع طبيعي، حمل ونقل وسايل ارتباطي توسط رقباي فعلي يا بالقوه رژيم، منبع مهم ديگري ازقدرت،آسيب پذيرشده وازدسترس ديكتاتورخارج خواهد شد .اعتصابات،تحريمها وافزايش خودگرداني واستقلال دربخشهاي اقتصادي،ارتباطات وحمل ونقل رژيم را تضعيف خواهد كرد.همانگونه كه پيش ازاين صحبت شد،توانايي ديكتاتورها درترساندن يا بكار بردن ضمانتهاي اجرايي، كيفردادن بخشهاي سركش،نافرمان ومجري عدم همكاري درجامعه - منبع اساسي قدرت آنها است .اين منبع قدرت ميتواند به دوشيوه تضعيف شود . اول، اگرمردم همچون مواقع جنگي آماده باشند كه پيآمدهاي خطرناك مبارزه طلبي را بپذيرند، تاثيرگذاري مجازاتهاي فعلي بشدت كاهش خواهد يافت يعني سركوبگري ديكتاتور،اطاعت مورد انتظار را موجب نخواهد شد. دوم،اگرخود نيروهاي پليس ونظامي دلسرد شوند، ممكن است بصورت فردي يا جمعي ازاجراي دستورات مربوط به دستگيري، ضرب وشتم يا شليك به مقاومتگران طفره روند ويا آشكارا ازاجراي فرامين خودداري كنند. اگرديكتاتورديگر نتواند براي سركوب به پليس ونيروهاي نظامي اش متكي باشد،شديدا تهديد خواهد شد.بطورخلاصه، موفقيت دربرابر ديكتاتوري مسلح، محتاج تقليل وحذف منابع قدرت رژيم از طريق به كارگيري عدم همكاري ومبارزه طلبي است .بدون بازسازي ثابت منابع ضروري قدرت، ديكتاتوري تضعيف خواهد شد ودرنهايت فروخواهد پاشيد به همين دليل برنامه ريزي استراتژيك مناسب براي مبارزه طلبي سياسي عليه ديكتاتوريها بايد اصلي ترين منابع قدرت ديكتاتوررا هدف قرار دهد

تغيير در استراتژی

تغيير در استراتژي
استراتژيستهاي مبارزه طلب سياسي نياز دارند تا دائما برآورد كنند كه استراتژي بزرگ و استراتژيهاي مرتبط با يك رشته عمليات خاص به چه نحو درحال اجرا هستند . براي مثال ممكن است كه مبارزه آنگونه كه انتظارميرفت ادامه پيدا نكند دراين حالت لازم است تا تغييرات مورد احتياج دراستراتژي محاسبه شوند. براي افزايش قدرت جنبش ودردست گرفتن ابتكارچه كارهايي ميشود كرد ؟ دراين وضعيت،لازم است تا مشكل مشخص شود،استراتژي دوباره ارزيابي شود،احتمالا مسووليت مبارزه به گروه ديگرازمردم محول شود،منابع قدرت ديگري بسيج شود ودوره جديدي از اقدامات توسعه يابد. وقتي اين امربه انجام رسيد، طرح جديد بايد سريعا بكار بسته شود.برعكس، اگرمبارزه بسيار بهتر ازآن چه از قبل انتظار ميرفت ادامه يابد وديكتاتوري زودتراز آنچه قبلا پيش بيني شده بود تحليل رود، نيروهاي دموكراتيك چگونه بايد منافع بدست آمده غيرمنتظره را متمركزكنند وآنرا درجهت ازكارانداختن ديكتاتوري بكار گيرند؟ پاسخ اين سوال را درفصل بعد بررسي خواهيم كرد